
ای زیبا
پر پروازم میشوی
وقتی در خیال چشمانت
آسمانی میشوم
گل رز

ای زیبا
پر پروازم میشوی
وقتی در خیال چشمانت
آسمانی میشوم
گل رز
سلام واقعا شرمنده بعد از مدتها اومدم
تو این مدت یه کم سرم شلوغ بود.
یه سری عروسک هم بافتم اولی که بافتم واسه تولد خواهرزادم بود اما بعدش دوتا سفارش هم گرفتم که الان دارم دومی رو میبافم وامادش میکنم
عکساشو میزارم که تشویقم کنید
منم خوشبحالم بشه بازم از این خوشگلها ببافم
این اولی عکس عروسک جمایما هستش که واسه خواهر زادم بافتم

اینم عکس خرس کوچولو هستش

اینم عکس جناب جغد هستش که واسه یکی از دوستام بافتم

اینم اونیکی عروسک که سفارش گرفتم و بافتم و اینبار قرمزه رنگش

اینا رو میبافم از خودم خوشم میاد
نظر فراموش نشه لطفا

سخت آشفته و غمگین بودم …
به خودم می گفتم:
بچه ها تنبل و بد اخلاقند
دست کم میگیرند
درس ومشق خود را …
باید امروز یکی را بزنم، اخم کنم
و نخندم اصلا
تا بترسند از من
و حسابی ببرند …
خط کشی آوردم،
در هوا چرخاندم!
چشم ها در پی چوب، هرطرف می غلطید
مشق ها را بگذارید جلو، زود، معطل نکنید!
اولی کامل بود،
دومی بدخط بود
بر سرش داد زدم ...
سومی می لرزید ...
خوب، گیر آوردم !!!
صید در دام افتاد
و به چنگ آمد زود ...
دفتر مشق حسن گم شده بود
این طرف، آنطرف، نیمکتش را می گشت
تو کجایی بچه؟؟؟
بله آقا، اینجا
همچنان می لرزید ...
"پاک تنبل شده ای بچه بد"
"به خدا دفتر من گم شده آقا، همه شاهد هستند"
"ما نوشتیم آقا"
بازکن دستت را ...
خط کشم بالا رفت، خواستم برکف دستش بزنم
او تقلا می کرد
چون نگاهش کردم
ناله ی سختی کرد ...
گوشه ی صورت او قرمز شد
هق هقی کرد و سپس ساکت شد ...
همچنان می گریید ...
مثل شخصی آرام، بی خروش و ناله
ناگهان حمدالله، درکنارم خم شد
زیر یک میز، کنار دیوار،
دفتری پیدا کرد ...
گفت : آقا ایناهاش،
دفتر مشق حسن !
چون نگاهش کردم، عالی و خوش خط بود
غرق در شرم و خجالت گشتم
جای آن چوب ستم، بردلم آتش زده بود
سرخی گونه او، به کبودی گروید ...
صبح فردا دیدم
که حسن با پدرش و یکی مرد دگر
سوی من می آیند ...
خجل و دل نگران،
منتظر ماندم من
تا که حرفی بزنند
شکوه ای یا گله ای، یا که دعوا شاید
سخت در اندیشه ی آنان بودم
پدرش بعدِ سلام،
گفت : لطفی بکنید،
و حسن را بسپارید به ما
گفتمش، چی شده آقا رحمان ؟؟؟
گفت : این خنگ خدا
وقتی از مدرسه برمی گشته
به زمین افتاده
بچه ی سر به هوا،
یا که دعوا کرده
قصه ای ساخته است
زیر ابرو و کنار چشمش،
متورم شده است
درد سختی دارد،
می بریمش دکتر
با اجازه آقا ...
چشمم افتاد به چشم کودک ...
غرق اندوه و تاثر گشتم
منِ شرمنده معلم بودم
لیک آن کودک خرد وکوچک
این چنین درس بزرگی می داد
بی کتاب ودفتر …
من چه کوچک بودم
او چه اندازه بزرگ
به پدر نیز نگفت
آنچه من از سرخشم، به سرش آوردم
عیب کار از خود من بود و نمیدانستم
من از آن روز معلم شده ام …
او به من یاد بداد درس زیبایی را ...
که به هنگامه ی خشم
نه به دل تصمیمی
نه به لب دستوری
نه کنم تنبیهی
یا چرا اصلا من عصبانی باشم
با محبت شاید، گرهی بگشایم
با خشونت هــرگــز ...
هــرگــز.

غزل دلتنگی
هر چند که دلتنگ تر از تنگ بلورم
با کوه غمت سنگ تر از سنگ صبورم
اندوه من انبوه تر از دامن الوند
بشکوه تر از کوه دماوند غرورم
یک عمر پریشانی دل بسته به مویی است
تنها سر مویی ز سر موی تو دورم
ای عشق به شوق تو گذر می کنم از خویش
تو قاف قرار من و من عین عبورم
بگذار به بالای بلند تو ببالم
کز تیره ی نیلوفرم و تشنه ی نورم
زنده یاد قیصر امین پور

چقــدر باید بگذرد؟؟
تا مـن
در مـرور خـاطراتم
وقتی از کنار تــو رد می شوم.
تنـــم نلــرزد…..
بغضــم نگیــرد…..

وقتی شب از کوچه رَد شُد،
حکمِ خنده تا اَبَد شُد،
وقتی گُل صدتا سبد شُد ، یادِ من باش !
وقتی غم ، خونهنشین شُد،
وقتی سایه نقطهچین شُد،
روزگار بهتر از این شُد ، یادِ من باش !
هَر جا راهِ بسته دیدی،
آینهی شکسته دیدی،
یا یه مَردِ خسته دیدی ، یادِ من باش !
سَرِ پیچِ هَر ترانه،
پُشتِ هَر حرفُ بهانه ،
تا همیشه عاشقانه ، یادِ من باش !
جای من رُ خالی کن،
اگه خورشید در اومد !
اگه جادوی سیاهی ، بیاثر شُد !
جای من رُ خالی کن،
اگه غصّه سَر اومد !
اگه قاصدک دوباره ، خوشخبر شُد !
رقص در سلول انفرادی
یغما گلرویی





دوست خوبم دیاموند عزیز هم لطف کردن برام نقشه رو با توضیح کشیدن ازش ممنونم



خداوند کلیدهای گنجینه های خویش را در دستان تو گذاشته است! چرا که به تو اجازه داده که از اون بخواهی، پس هر گاه بخواهی میتوانی درهای نعمتش را با دعا بگشایی و ریزش باران رحمتش را طلب نمایی. پس تاخیر در اجابت تو را نومید نکند، زیرا اعطای خداوند به اندازه نیت است. چه بسا در اجابت دعایت تاخیر اندازد تا پاداش دعا کننده بیشتر و عطای آرزومند افزونتر گردد. چه بسا چیزی را خواسته ای و به تو ندهند ولی بهتر از آن را در دنیا یا آخرت به تو میدهند و یا صلاحیت در آن بوده که آن را از تو دریغ دارند. چه بسا چیزی از خداوند بخواهی که اگر عطایت کند موجب تباهی دینت شود. پس همیشه از خداوند چیزی را طلب کن که زیباییش برایت بماند و وبالش از تو دور باشد، که نه ثروت برای تو ماند و نه تو برای ثروت مانی. نهج البلاغه