کودکی بودم پیش از مدرسه

با رویاهای بزرگ

و آرزوهای کوچک

هر چه بزرگتر شدم

رویاهایم کوچک شد

و آرزوهایم بزرگ

کم کم آرزوهایم هم کوچک شد

حالا نه آرزویی دارم نه رویایی

آنوقتها درخت آلبالویی داشتیم میان باغچه ی سبز خانه امان

در میان رویاهای سپیدم به دور درخت می چرخیدم

زمستان بود و برف

سردم شدم و نیاز به گرما

شاخه هایش را جدا کردم و در خیال خودم

آتشی افروختم

در گرمای رویایی شاخه ها

چشمم به درخت بی شاخه افتاد

و ترس از دعوای پدر

با طناب سعی در چسباندن شاخه ها کردم

اما چه سود.....

در پای درخت نشستم و دستان کوچکم را

بالا بردم و دعا کردم"شاخه ها به درخت بچسبد"

از ترس پدر

عصر پدر را دیدم که میخندید و طنابها را از شاخه های شکسته جدا میکرد

حالا خودم هم به رویای کودکانه ام میخندم

شاخه ای که جدا شود به درخت جوش نمیخورد اما

جایش شا خه هایی رشد میکند زیبا تر و محکمتر از قبل

 

گل رز