روزی شیوانا با عده ای از شاگردان بصیــرت جویش از کنار خرابهای میگذشتند. پیرمردی مست و لایعقل از گوشه خرابه بیرون آمد و در حالی که لباس بلندی به تن داشت و با لباسش خارهای روی زمین را به دنبال خود میکشید. تلو تلو خوران به سوی شیوانا آمد و خطاب به او گفت:" تو که اهل دلی و از عالم معرفت خبر داری به من بگو چند سال عمر خواهم کرد!؟ و چند سال دیگر باید این زندگی عذاب آور را تحمل کنم!؟" شیوانا نیم نگاهی به خارهای چسبیده به لباس بلند پیرمرد انداخت و گفت:" نگران مباش! تو قرار نیست بمیری ! " پیرمرد مات و مبهوت روی زمین نشست و شروع کرد به گریستن! شیوانا سری تکان داد و به راه خود ادامه داد. ساعتی بعد شیوانا در کنار مزرعهای بسیار سرسبز روی سنگی نشست و با نگاهی غمگین به مزرعه دار جوان خیره شد. مزرعه دار جوان با عجله به سوی شیوانا دوید و با شوق و انرژی فوق العاده ای فریاد زد:" استاد! می بینید چقدر خوشبختم! در اوج سلامتی ام و بهترین ثروت ها در اختیارم است. چنان است که گویی تا ابد زنده خواهم ماند! نظر شما چیست !؟" شیوانا تبسمی تلخ کرد و گفت:" پیشنهاد می کنم سریعا شکل زندگی خود را تغییر بده و بیشتر به مردم اطرافت کمک کن! متاسفانه می بینم که کائنات سرنوشت دیگری را برای تو رقم زده است!" شیوانا آنگاه از جابرخاست و به سوی منزلگاه بعدی حرکت کرد. دقایقی بعد یکی از شاگردان استاد که دلیل تناقض گفتار استاد را درک نکرده بود مقابلش ایستاد و با اعتراض از او توضیح خواست. شاگرد پرسید:" شیوانا شما چطور به آن پیرمرد مخمور و مست و بی جان نوید زندگی دادید و به این جوان پرشور و پرانرژی هشدار مرگ را ! چرا باید کائنات به آن پیرمرد اجازه دهد روزهای بیشتری را زنده باشد و این جوان رعنا را از دنیا ببرد!؟ اینکه عادلانه نیست!؟" شیوانا تبسمی کرد و پاسخ داد:" کائنات هر یک از ما را به دلیل ماموریت خاصی که باید در طول خط زندگی خود انجام دهیم حفظ می کند و به محض اینکه دیگر ماموریتی برای ما رقم نخورده باشد ، دیگر ما را تحمل نمی کند و جانمان را می ستاند. تا ماموریتی را در دنیای دیگر انجام دهیم. دیگر فرقی نمی کند پیر باشیم یا جوان و یا حتی کودک! مهم این است که کائنات به این نتیجه برسد که بدون ما هم امورات می گذرد.

جوان مزرعه دار با تمام سلامتی و ثروتی که در اختیارداشت ، چون برای کسی فایده ای نداشت و حضور یا عدم حضورش در عالم تاثیرمثبتی روی زندگی دیگر موجودات عالم نداشت ، و برعکس با مرگ او از طریقثروت به جا مانده زندگی افرادی متحول می شد ، توسط کائنات به عنوان عضواضافی و اسقاطی و بدرد نخور شناخته شده بود و به نیستی محکوم شده بود. اماآن پیرمرد مست با آن ردای بلندش که زمین را جارو می کند از لحاظ کائناتباید زنده بماند چرا که هر روز صبح از کنار خرابه دو کودک یتیم برای امرارمعاش عبور می کنند و پیرمرد با پرسه زدن در اطراف جاده منتهی به خرابه باردای بلندش خار و خاشاک را از روی زمین و مسیر عبور این دو یتیم پاک میکند. لیاقت آن پیرمرد به خاطر همین وظیفه ساده و به ظاهر بی اهمیت برایزنده ماندن از دید کائنات بیشتر از این مزرعه دار ثروتمند و پرانرژی است. این قانون کائنات است و هیچ گریزی از آن نیست. اگر سعی نکنیم در باقیماندهعمر دلیل قانع کننده ای برای بدرد بخوربودن برای دیگران به پیشگاه کائناتعرضه کنیم دیر یا زود باید منتظر رفتن باشیم.اگر مردم می دانستند که درقبال کمکی که به نیازمندان می کنند چه ثروت عظیمی نصیبشان می شد هرگز لحظهای آرام نمی نشستند. به همین سادگی